
دستم را محکم بگیر دلم را محکمتر آنقدر محکم که بچسبد به هم تکه و پارچه های دل شکسته ام گاهی باور نمی کنی اما باز برمی خیزی با همان زانوهای زخمی ، با همان دل شکسته اینبار مغرورتر شاید هم کمی مصممتر به پایان می رسد این درد اما در خیالت چه کس ها که می میرن چه کس ها که جان می گیرن چه باورها که فرو می ریزن چه اعتقادها که رنگ می بازن روحت چنان خسته و بی قرار که آرزو می کنی خواب چند ساله اما زمان ، زمان بیداریست و تو ناگزیر از برخاستن...
ادامه مطلب
خیلی سال گذشت گاهی زود گاهی دیر گاهی خوب گاهی بد من اما امرور همانجا ایستادم همان شب که بی تاب زایش عشق بودم در پرتو آفتاب منتظر آمدنت بودم می خواستم ببینمت با چشم دل ، نه با چشم سر از عشق گفتی و من چ...
ادامه مطلب
یک روز خسته خواهیم شد از آروزی محال یک روز دل خواهیم کند حتی از فرض محال ...
ادامه مطلب
این روزها بیزار شدم از تقسیم ترا می خواهم بعلاوه خودم ضربدر همه حال خوب روی زمین منهای همه حسرتهای روی زمین این روزها بیزار شدم از تقسیم ...
ادامه مطلب
یه روزای باید قید همه چی را زد یه شبهای باید بی خیال همه شد فقط زندگی کرد فقط عاشقی کرد...
ادامه مطلب