اینجا بی ترانه تو شکوفه ای گل نشد
اینجا بی بهانه تو صبحی ندمید
طلوعی نشد غروبی نشد
بهاری نیامد که خالی باشد از بهانه تو
ترانه ای نسرودیم که خالی باشد از یاد تو
اینجا هر چه بود هر چه هست یاد تو بود و هست
و من در حیرتم از این سکوتم
چرا دم نمی زنم چرا فریاد نمی کشم
چرا ترا از کائنات طلب نمی کنم
راستی چرا کفش آهنی به پا نمی کنم
تا درنوردم تمام این فاصله ها را
چرا خو کردم به این حال خرابم
چرا عشق معجزه نمی کند
چرا برقی در نگاهت نیست
چرا شوری در صدایت نیست
فریاد از این بی فریادی از این بی فردایی
چرا بزرگ نمی شوم
چرا فراموش نمی کنم
چرا عادت نمی کنم
به بیدلی در سرزمینی که
مردمش فروختند دلشان را به بهای اندکی
برچسب: بهانه,
نویسنده: لیلا اکبریپور