آشناترین غریبه دنیا روبرویم ایستاده بود
بازی شروع شده بود
زیباترین اتفاق زندگی مقابل چشمانم بود
بازی شروع شده بود
لبریز بودیم از شوق بردن
بازی شروع شده بود
چشم در چشم زیباترین پدیده زندگی
اما به یکبار دلم لرزید
احساس کردم از دست رفتن دلم را
به شماره افتادن نفس هایم را
تب کردنم را حتی از دست رفتنم را
دیگر به فکر برد و باخت نبودم
حالا چیزی را کم داشتم
که برای داشتنش بی تاب بودم
حالا همه چشمهایم شده بود انتظار
همه قلبم عشق
همه آرزویم تو
کاش یکبار دیگر زمزمه کنی آواز همیشگی را
کاش یکبار دیگر قهر کنیم
کاش یکبار دیگر آشتی کنی
شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی خسته دوان پی تو دویدم
دوان دوان تا سر چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
نو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از این بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
اما تو بی نشان رفته ای
بی نشان ای غریبه آشنا
برچسب: نشان,
نویسنده: لیلا اکبریپور