آرام نمی گیری و نمی شود که شوم آرام
آرام نمی گیری آرام جانم
چه بی قرار می کوبی خود را به در و دیوار
هنوز هم نمی دانم چرا قهر کرده ای با آرامش
من که پای تو ایستاده ام
من که در به روی منطق عقل بستم
من که باز به راه تو رفتم
چه می خواهی از این حال خرابم
چه می خواهی از این جان بینوایم
عاشق شده ای می دانم
درد عشق
درد یار
درد هجر
همه را می دانم
همه را می شناسم
اما نمی دانم چه می کنی با خودت
اما نمی دانم چه می کنی با من
برچسب:
نویسنده: لیلا اکبریپور