نمي فهمي حال دلم را در اين پاييز پر از رنگ
نمي بيني غم چشمم را در اين پاييز پر از درد
اشك هايي كه گم شده اند در ميان قطرات باران
دلي كه تنگ شده در اين شهر پرهياهو و غوغا
روحي خسته از جسمش
تني خسته از روحش
حال و روز غريب اين روزها
حال و روز عجيب من در اين روزها
روزهايي كه قصد رفتن ندارند و من كه طاقت ماندن ندارم
بهانه هايي كه قصد تمامي ندارند و دلم كه تنگ است براي يك دل سير خنديدن
براي رهايي از اسارتي كه نامش را نهاده ايم زندگي
زندگي در پس پنجره شيشه اي كه رنگ غبار گرفته
زندگي در ميان مردمي كه هزار رنگند و من چه بي رنگ آرزويشان مي كنم
جكايت ما دويدن ها و نرسيدن هاست
جكايت ما نگاه كردنها و نديدنهاست گوش دادنها و نشنيدن هاست
حكايت, اين روزهاي ما ...
برچسب:
نویسنده: لیلا اکبریپور